تبلیغات
موسسه بزرگ کوانتوم - یه داستان باحال

به نام خدای مهربونی ها

داستانی زیبا از کتاب سوپ جو که با بیش از 345میلیون لایک رکوردار در فضای مجازی در سال 2015 بوده و ادامه دارد.

ما یکی از نخستین خانواده هایی.....

ما یکی از نخستین خانواده هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم آن موقع من 8-9 ساله بودم .

یادم می آید که قاب براقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی اش به پهلوی قاب آویزان بود.

من قدم به تلفن نمیرسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می کرد با شیفتگی به حرفهایش گوش می کردم.

بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه ، یک آدم شگفت انگیزی زندگی می کند

به نام "اطلاعات لطفا" که همه چیز را در مورد همه کس میداند، او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود .

نخستین تجربه شخصی من با "اطلاعات لطفا" روزی بود که مادرم به خانه ی همسایه ی مان رفته بود و من در

زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم ، درد وحشتناکی داشت

اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند انگشتم را

در دهانم می مکیدم و دور خانه راه می رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد، به سرعت یک چارپایه از

آشپز خانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم و

توی گوشی گفتم:"اطلاعات لطفا" چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید:« اطلاعات بفرمایید»

من در حالی که اشک از چشمانم می آمد گفتم:« انگشتم درد میکند.»

-« مادرت خانه نیست؟»

-«هیچ کس به جز من خانه نیست.»

-«آیا خون ریزی داری؟»

-«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد میکند.»

-«آیا می توانی در جایخی یخچال را باز کنی؟»

-«بله می توانم»

-«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.»

بعد از آن روز ، من برای هر کاری به "اطلاعات لطفا" مراجعه می کردم...

مثلا موقع امتحانات در درسهای جغرافی و ریاضی به من کمک می کرد

و یک روز که قناریمان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ "اطلاعات لطفا" رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.      

او به حرفهایم گوش می داد و با من همدردی می کرد به او گفتم :« چرا پرنده ای که چنین

زیبا می خواند و همه ی اهل خانه را شاد می کند ، باید گوشه ی قفس بیفتد و بمیرد؟»

او به من گفت:« همیشه یادت باشد که دنیای دیگری برای آواز خواندن است»

من کمی تسکین یافتم ، یک روز دیگر به او تلفن کردم و گفتم کلمه ی fix را چه طور هجی میکنند

یکسال بعد از شهر کوچکمان«پاسیفیک نورث وست» به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد.

اطلاعات لطفا مطعلق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچ گاه با تلفن جدیدی که

روی میز خانه ی مان در بوستن تجربه ی مشابهی نداشتم .

من کم کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم.

غالباّ در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامش که از وجود دوست تلفنی داشتم می افتادم.

 راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسر بچه چقدر وقت می گذاشت .

چند سال بعد ، بر سر راه رفتن به دانشگاه هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد

و من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می کرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آنکه فکر کنم چیکار دارم میکنم

، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی ام را گرفتم و گفتم:« اطلاعات لطفا»

به طرز معجزه آسایی همان صدا ی آشنا جواب داد،"اطلاعات بفرمایید " من بدون آنکه از قبل

فکرش را کرده باشم پرسیدم:« کلمه ی fix را چه طور هجی می کنند؟» مدتی سکوت برقرار شد و

 سپس اوگفت:« فکر می کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.» من خیلی خندیدم و

گفتم:« خودت هستی؟»

و ادامه دادم :« نمیدانم ، میدانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»

او گفت:« تو هم میدانی که تلفن هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟» من به او گفتم که

 در تمام این سالها بارها به یادش بودمو از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم

دوباره با او تماس بگیریم او گفت:« حتما این کار را بکن ، اسم من شارون است.»

 سه ماه بعد به سیاتل برگشتم ،تلفن کردم اما صدای دیگری جواب داد"اطلاعات بفرمایید"

-:« می توانم با شارون صحبت کنم؟»

-:«آیا دوستش هستید؟»

-:« بله، دوست قدیمی»

-:« متاسفم این مطلب را به شما می گویم ، شاون این چند سال آخر به صورت نیمه وقت کار میکرد

زیرا بیمار بود، او پنج هفته پیش در گذشت.»

قبل از اینکه تلفن را قطع کنم گفت:« شما گفتید دوست قدیمی اش هستید آیا همان کسی هستید

که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»

با تعجب گفتم:« بله »

-:« شارون برای شما یک پیغام گذاشته است ، او به من گفت اگر شما زنگ زدید آنرا برایتان بخوانم.»

سپس چند لحظه طول کشید تا در پاکتی را باز کرد و گفت :« نوشته به او بگو دنیای دیگری هم

 برای آواز خواندن هست، خودش منظورم را میفهمد.» من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.

 

"هرگز تاثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید"     

 



تاریخ : شنبه 13 تیر 1394 | 03:03 ب.ظ | نویسنده : سعیده جون | دل نوشته

  • قالب وبلاگ
  • اس ام اس
  • گالری عکس